سلام دوستان عزیزم . بالاخره تصمیم به رفتن گرفتم اما نه واسه همیشه چرا که دفتر این مجموعه دیگه بسته شد و اگر خدا توفیقی حاصل کند اشعار آن با ویرایش و اصلاحات لازم بزودی بصورت کتابی با همین عنوان (لب خاموش) منتشر خواهد شد . فقط میتونم بگم این یکسالی که با شما بودم درست مثل زندگی کردن در کنار نزدیکانم بود و با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین (که متاسفانه تلخی اش میچربید) تصمیم دارم مدتی کوتاه شاید یکماهه به کارهای دیگه ام برسم و البته تعطیلات نوروز هم که اصلا نیستم.و انشالا با یه وبلاگ جدید(که بعضی از شما عزیزان از قبل خبر دارید)در خدمت جمعی از شما خواهم بود.

خیلی دلم براتون تنگ میشه و اگر تندی با من کردین شاید حقم بوده و اگر هم خوبی کردین حتما از دستتون در رفته که خود را لایق خوبی های شما نمیدانم. از همه شما که این مدت با تشویق ها و انتقادات خود باعث رشد فکری و علمی حقیر شدین صمیمانه سپاسگزارم ولی اجازه میخوام تشکری ویژه داشته باشم از رفیق و استاد خودم جناب خردجوی نازنین که همواره با انتقادات سازنده و دلسوزانه خود بر بار علمی حقیر افزوده اند.

همچنین برای بار آخر رسما اعلام میکنم تمام دوستان خانمی که همیشه با کامنت های محبت آمیز خود حقیر را مورد لطف خود قرار میدادن برای من حکم خواهری دلسوز را داشته اند و شوخی یا کامنت های خصوصی این عزیزان رو حب و حرف های خودمونی خواهر به برادر فرض کرده ام و همینجا اعلام میکنم از کسی هم خرده به دل ندارم ولو اینکه نفرینم کرده باشند یا مرا سب کنند.اللهم إنی أعوذ بک أن أضل أو أضل أو أزل أو أزل أو أظلم أو أظلم أو أجهل أو یجهل علی...

در پایان برای شما دوستان عزیزم آرزوی داشتن تنی سالم و روحی آرام  میکنم و عید نوروز را پیشاپیش تبریک و تهنیت عرض میکنم . امیدوارم در کنار خانواده پر خنده و شاد باشین منم با روزگار تنهاییمو سر میکنم...یا حق.






تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شوریده افلاکی | نظرات ()

 میم مثل ...

میم مثل معجزه و معجزه یعنی بارش باران محبت های تو بر کویر تشنه دلم و چه خوب که نسیم صبحگاهی عطر حضورت را ارزانی سرزمین قلبم  کرد...

میم مثل محبت و محبت آن است که تو بی حساب و کتاب می بخشی هر آنچه را که بخشودنی نیست و من می مانم مات و حیران که از چه رو اینگونه لایق بخششم...

میم مثل مستی و این مستی از میخانه چشمان تو سرچشمه می گیرد که می میراند و زنده می سازد با هر مژه بر هم زدنت پس چشم بگشا اگر مرا زنده می خواهی...

میم مثل مژده آری تو آن مژده موعود هستی که خداوند ترا به پاس سالها تنهایی و صبوری به قلب محزون من هدیه داده است . آری  وَلَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّهُ وَعْدَهُ

دلنوشته از : شوریده افلاکی

 

سایۀ روح‌بخش 

من کوه گناه بودم امّا

تنهایی و غصّه طاهرم کرد

دور از همه و تمام دنیا

تقدیر زمانه شاعرم کرد

 

در کنج دلم، همیشه غم بود

همواره، غمین و خسته بودم

درد و غم و غصّه دم‌به‌دم بود

چون مرغک پرشکسته بودم


تا اینکه میان جمع یاران

یاری به طریق مهربانی

پرمهر و زلال همچو باران

شد همدم و مونس جوانی


اشعار من و غم درونم

در سیطرۀ حواسّ او بود

آن درد نهان درونِ خونم

در منظر او همیشه رو بود


او آمد و هرچه غصّه را بُرد

همراز دل و عزیز من شد

با آمدنش تمام غم مرد

او سایۀ روح‌بخش تن شد

 

اینک منم و گروهِ یاران

شادم که دلی به دوست دادم

در خلوت صبح کوهساران

با بودن او همیشه شادم

شعر از : شوریده افلاکی

 

آنگاه که چشم آسمان از شدت شوق نمناک شد و و شبنم صبجگاهی خنده کنان آمد و همدم و همسایه خاک شد ، گلهای شیپوری ، نوید شکوفا شدنت را به باد صبا سپردند و شاپرکها بی تحمل خبر آمدنت را به سرتاسر گیتی بردند....





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۸ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شوریده افلاکی | نظرات ()

عریان شو....

عریان شو ، امشب با دست های خود درخت وجودت را آذین خواهم بست

چشم هایت را ببند تا به گوش جانت اذان عشق بخوانم

بجای گریه ، خنده کن تا کسی گریه تو را ندیده باشد

دستان کوچک خود را بسوی من بگیر تا عاشقانه در آغوشت کشم

کام خود را پیش آر تا ز شیره جان سیرابت کنم....

آری من اینگونه نمک گیرت خواهم کرد.

دلنوشته از : شوریده افلاکی

 

تولد تو ، آغاز من

هر سپیده دم برای خواندنت وضو میگیرم و بیاد چشمانت  نیت میکنم قربت الی انت و انت ربی فی الارض بعد من الله....براستی تو کی خدای من شدی که اینگونه اعمال مرا خالص محبت خود کرده ای

دلنوشته از : شوریده افلاکی

 

دختر اسفند

 بوی  گل  یاس  آمد و لاله

 مژده به تو ای بلبل خانه

 نسرین و رز و زنبق و نرگس

 در رقص و نوای عاشقانه

 

خندیده شکوفۀ جوانمرد

تا حجلۀ گل، زمان نمانده

شوریده‌ام و صفای اسفند

هوش از سر عاشقم پرانده

 

از خندۀ غنچه‌های زیبا

بی‌تابی و گریه‌های تو، بِه

 ای ماه من ای دختر اسفند

 برخیز و قدم به دیده‌ام نِه

 

من بهمنِ کوهسار عشقم

تو دامنه صبور اسفند

بگذار رها شوم به سویت

با پیکر سرد من بپیوند

 

بگذار دوباره جان بگیرم

 تا اینکه ترانه‌ها بمانند

 تا بازکبوتران عاشق

 از دفتر دل، غزل بخوانند

 

من مانده‌ام و تو: عجز و اعجاز

 شکرانۀ من چه حیرت‌آمیز!

می‌بینم و باز در شگفتم

از خلقتِ ماهِ دل بر انگیز

شعر از : شوریده افلاکی

بوی یار

زمستان رفته و فصل بهار است

دل دیوانه‌ام چشم‌انتظار است

چه حسّی در دلم دارم که گویی

بهار آمیخته با بوی یار است!

شعر از : شوریده افلاکی

 


 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شوریده افلاکی | نظرات ()

شده ای دلبرکِ نازترین!

دل خود را به کسی هدیه کنی؟

جز به دلدار خودت، روی زمین،

نتوانی به کسی تکیه کنی؟

 

شده بی‌حرف و بهانه به کسی

از سرِ تنگی دل، شِکوه کنی؟

نتوانی به وصالش برسی

الکی ناز کنی، عشوه کنی؟

 

شده گاهی به میان دگران

زورکی با همه کس خنده کنی؟

با دریغ و غم و چشمی نگران

خاطرات همه را زنده کنی؟


شده با یاد کسی، در دل شب،

دور از چشم همه، ناله کنی؟

راز دل را بنشانی برِ لب

سخن از داغِ دلِ لاله کنی؟


شده اصلاً بنشینی و شبی

بزنی زار و فقط گریه کنی؟

یا که از شدّت بی‌تاب‌وتبی

مردنت را به کسی هدیه کنی؟


شعر از : شوریده لرستانی





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شوریده افلاکی | نظرات ()

کوچه خالی، از خودم خالی شدم

خانه دلگیر و دلم ماتم‌زده 

بی‌تو مرغ بی‌پر و بالی شدم

با دلی افسرده، روحی غم‌زده

 

آمدی با حیله‌ای در محفلم

تا بسوزد گرد تو پروانه‌ات

کرد عشق واهیِ تو غافلم

از خیانت‌های بی‌شرمانه‌ات


عزم آن دارم که امشب تا سحر

می بنوشم تا فراموشت کنم

من نمی‌خواهم تو و عشق تو را

آتشی، باید که خاموشت کنم

 

من که می‌دانم نداری - بی‌حیا!-

جز هوس‌های سیاه اندیشه‌ای

چهره‌ای داری پر از رنگ و ریا

هرزه‌ای و بس خیانت‌پیشه‌ای

 

بی‌جهت گفتی که احساست منم

بی‌هوا گفتم که از پیشم برو

آن که دائم بود حسّاست، منم

خوش گزیدی و زدی نیشم! برو


دل بریدم از تو ای بی‌‎عاطفه!

امشب از دست غمت آسوده‌ام

نه عذابی دارم و نه دغدغه

من جوانمردانه عاشق بوده‌ام

 

شعر از : شوریده لرستانی





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شوریده افلاکی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.